تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم

برای همیشه به مسیح علی نژاد دات کام   رفته ام برای خواندن ادامه مطلب به آنجا می آیید ؟

 

http://masihalinejad.com/

+ [2:44]


به اين عكس نگاه كنيد. من هنوز نمي دانم اگر آن روز در مجلس ششم كسياني با آن همه قدرت جلوي شيخ قدرت عليخاني را نمي گرفتند او فاطمه حقيقت جو را مي زد؟ يادم هست روزهاي آخر مجلس ششم وقتي فاطمه حقيقت جو در اعتراض به رد صلاحيت ها نطق مي كرد ، شيخ قدرت عليخاني خشمگين شد و به زعم خويش در اعتراض به نطق تند حقيقت جو عمامه بر زمين زد و اگر نبود فريادهاي علي اكبر موسوي خوئيني و ديگران، معلوم نبود كه آن روز او دست به روي كسي بلند مي كرد ، كاغذ نطق پاره مي كرد و يا اصلا به همان فرياد ها بسنده مي كرد.

به هر تقدير چهار سال گذشت و اينبار اين شيخ قدرت عليخاني بود كه گلو مي دريد در صحن علني مجلس با نطقي تند و در اعتراض به ردصلاحيت خودش. طنز تلخ سياست امروز ايران را شايد همان شعر معروف" برشت" خوب تصويرگري كرده است وقتي مي گويد هر روز براي بردن يكايك همسايگان تو مي آيند تو هيچ اعتراضي نمي‌كني فردا كه براي بردن تو آمدند ديگر كسي در همسايگي تو باقي نمانده كه به حبس تو اعتراض كند.

 هميشه از شخصي كردن نزاع هاي سياسي ابا داشته و رنجيده شده ام و چه بسا در روزهايي كه نياز به همراهي داشته ام با همين رويكرد از سوي برخي‌ها همراهي نشده و تنها مانده ام اما نمي دانم چرا هر چه تلاش كردم نشد كه در برابر اين يادداشت پر آوازه جناب آقاي منتجب نيا هيچ نگويم و حاضرم اتهام شخصي نگريستن به يك موضوع كلان را خودم پيش از ديگران بپذيرم اما چند نكته كوتاه را يادآورشوم.

درست در روزهايي كه با يادداشت" آواز دلفين ها " به آسيب شناسي پديده "نياز" در جامعه و بهره‌وري مسولان از اين پديده  پرداختم و از اين منظر سفرهاي استاني آقاي رئيس جمهور در روزنامه اعتماد ملي مورد نقد قرار گرفت، علاوه بر آقاي كروبي جناب آقاي منتجب نيا نيز در صفحه تلويزيون آقاي ضرغامي ظاهر شدند و گوينده خبر اعلام تاسف و عذر ايشان ازچاپ يادداشت بنده را ياد آور مي شد.

اگر چه همان روزها از مصاحبه آقاي كروبي با ايسنا و نوع موضع گيري ايشان از چاپ مقاله آواز دلفين ها در روزنامه آزرده بودم با اين همه اما خوب مي دانستم ملزومات كار حزبي و زنده نگاه داشتن روزنامه ، گاهي مي طلبد كه روزنامه نگاري قرباني شود و با اين توجيه خودم را قانع مي كردم كه نه از عذرخواهي كروبي برنجم و نه از نا همراهي دوستان اما با هزار توجيه هم نتوانستم خودم را قانع كنم كه چرا منتجب نيا وارد گود شد و به تعبير خود از قلم به دستي ما شاكي شد وشكوه به رسانه هاي همسايه برد.

 از آن روز تا به امروز كه مطلب خود آقاي منتجب نيا، روزنامه اعتماد ملي را تا مرز تهديد به توقيف و حكم جلب مديرمسول پيش برده است زمان زيادي نگذشته است و بي شك مي شود به ايشان ياد آور شد كه اين روزهاي دشوار نگراني و سرشكستگي ايشان براي آنكه مبادا نوشته وي منجر به بستن رونامه و شرمساري در برابر روزنامه نگاران شود را من نيز تجربه كرده ام با اين تفاوت كه من تريبوني به فراگيري صدا و سيماي جمهوري اسلامي و خبرگزاري ايسنا ندارم تا چون او نمك بر زخم بپاشم و نقد كنم نوشته ايشان را كه بدون قيد هيچ منبع رسمي تنها با اتكا به اما و اگرها و نقل و قول‌ها  از احمدی نژاد سوالاتي را مطرح كرد كه ديگر هيچ جاي دفاع براي روزنامه باقي نمي ماند. لذا در گوشه اي از اين وبلاگ هاي فيلتر شده به نق زدن كوتاه بسنده مي شود كه چرا شيخ قدرت ها و منتجب نيا و ديگران وقتي سيل مي‌آيد تا يكي را ببرد آنها دامن خويش بالا مي كشند و در عين حال يك پس گردني هم به غرق شده در آب مي زنند بي‌آنكه بدانند اين سيل همه را خواهد برد.

حق شناس مدير مسوول اعتماد ملي هفته گذشته از شكايت مدعي العموم براي مطلب آواز دلفين ها خبر داد و در عين حال به من اطمينان داد  كه از چاپ اين مطلب دفاع مي كند اما امروز كه خواندم از چاپ مطلب منتجب نيا در كسوت عضو ارشد حزب اعتماد ملي در روزنامه دفاع نمي كند دلم برايش سوخت و با اين همه دانستم كه انقدرها هم تنها نيستيم حتي اگر اقاي منتجب نيا نداند كه در دايره سياست امروز ايران هيچ فرقي بين او و من يك لا قبا نيست و اگر يك روز سيل خانه مرا ويران كرد و شما نيز همصدا شدي با سيل سازان، فردا اين آب شما را نيز مي برد پس باشد كه به گاه آوار  صبوري كنيم و نمك به زخم هم  نپاشيم.

با اينكه مي دانم خودم هم نمك پاشيده ام اما واگويه ما در يك خانه نيم بند كجا و شكوايه شما در رسانه ملي  كجا؟

 

 

 

+ [4:44]
مطلبی برای اعتماد ملی نوشتم که در روزنامه کامل کار شد اما در سایت روزنامه نیمه و رها مانده است. گفتم کاملش را اینجا بگذارم شاید از این خانه هم غبار روبی شود:

سوم تیر و عمر سه ساله رئیس دولت ایران فرصت خوبی بود تا بشود سه عملکرد مثبت دولت احمدی نژاد را به عنوان یک روزنامه نگار منتقد قلمی کرد.در این ستون مقالاتی تحت عنوان" دولت سرگردان "،  " دولت ابهام" ، دولت "انکار" و عناوین  دیگری در نقد رفتارها و گفتارهای رئیس جمهور رخ نمود و گمان می رفت انصاف اگر در کفه دیگر ترازوی انتقاد بنشیند  قطعا می توان با کنکاش در عمر سه ساله دولت مطلبی تحت عنوان " دولت افتخار" نیز نوشت  وصورت دیگر مسئله مهمی به نام " دولت نهم " را تصویر کرد که می توانست افتخارآفرین باشد . حاصل این کنکاش دو گزینه بود که هر دو را این دولت مدیریت کرد  و به انجام رساند و در کنار آن گزینه دیگری نیز قرار داشت که دولت بسیار برآن اصرار می ورزد تا به ثمر برساند. با این توصیف ، دو گزینه  " اقدام رئیس جمهور به بنا گزاردن سفرهای استانی و وعده اش برای مبارزه به فساد اقتصادی، علی رغم تمامی انتقاداتی که به آن وارد می کنند می توانست  مجال مدح در این مقال یابد . در کناراین دو گزینه بنا بود بی هیچ حاشیه ای سفر بی حاشیه رئیس جمهور ایران به عراق نیز گنجانده شود. و بی هیچ ابایی از حضور بی تشریفات و آرام رئیس جمهور ایران در عراق ویران و بر انداختن پرده های ضخیم کدورت و کینه به عنوان  گام دیگر این دولت یاد شود.

تردیدی نبود همانگونه که گوش این دولت در برابر نقدهای منتقدان "غیر خودی" غریبی می کند و در دایره منصفانی که دولت نهم تعریفی ویژه برای آن دارد، رسانه های دگراندیش در شعاعی بعید ایستاده اند، سند افتخار تنظیم کردن ما نیز به طنزی می ماند که هیچ خنده ای را اما بر لب نمی نشاند.  به هر تقدیر این سه گزینه را کدنویسی کرده ام تا مفصل بر آن ببالم و باز هم به عنوان همان روزنامه نگار منتقدی که همانند سالهای قبل نقد های بسیاری را بر رفتار و گفتار شخص رئیس جمهور نوشته این بار و در این آشفته بازار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، سه روزنه روشنی که می توانست" افتخار" باشد را نیز تصویرگری کرده باشم که ناگهان پرده بر افتاد و اینبار خود آقای رئیس جمهور حاشیه ای برای سفر بی حاشیه اش  به عراق نوشت ، چنان که گویی با قلم قرمز بالای مقاله " دولت افتخار" نوشت غیر"قابل چاپ".

احمدی نژاد با يادآوري اينكه حاضر نشده در سفر عراق در منطقه تحت كنترل آمريكايي‌ها (منطقه خضرا) اقامت گزيند، خبر داد: "براساس اطلاعات موثق، دشمنان طرح ربودن و ترور خادم ملت را در سفر به عراق برنامه‌ريزي كرده بودند". اما این خبر بزرگ با کوچکترین واکنشی از سوی مقامات آمریکایی مواجه نشد و در مقابل مقامات عراق تکذیب کردند و در داخل نیز کسانی به رئیس دولت خرده گرفتند که اگر اتفاقی چنین بزرگ ایران را نشانه رفته چرا دولتش چنین سکوت اختیار کرده و اعاده حیثیت برای ایران و ایرانیان نمی کند و این پایان ماجرا نبود و فردای همان روز مشاور دیگرش نیز تریبون دیگری در اختیار گرفت تا بگوید در سفر رئیس جمهور ایران به ایتالیا نیز ، می خواستند خادم ملت را ترور کنند و باز هم نه از ایتالیا واکنشی نشان داده شد و نه از اتحادیه اروپا و نه از آمریکا و باز هم از داخل نقد دگرباره سرازیر شد که مگر می شود دولتی چنین در فشار و تهدید و خشم غرب قرار گیرد و انتهای تدبیر و تقابل این دولت تنها افشای راز ترور و ربوده شدن باشد؟

این هم پایان ماجرا نبود و بار دیگر رئیس دولت ایران با لحنی ناآرام تر ابتدا بر مقامات عراقی خرده گرفت که موضوع ربوده شدن او هیچ ربطی به آنان نداشت و چرا آنها تکذیب کردند و سپس منتقدان داخلی را بلندگوهای آمریکا خواند که به دنبال "لوث کردن" ماجرای ربوده شدن وی هستند و گفت که "طرف حساب او مقامات آمریکایی بودند که تکذیب نکردند و او می داند که چرا تکذیب نکردند و شواهدی  نیز دارد.

سفری که قرار بود برآن بالیده شود توسط خود آقای رئیس جمهور وارد فضای جدیدی شد. یعنی به جای آنکه مبادلات و معادلات سیاسی و دیپلماتیک،  مقامات دولت ایران را به سمت و سویی سوق دهد که ابتدا میزبان، یعنی عراق را در جریان آنچه که در خانه آنها بر میهمان رفته بود قرار دهند ناگهان بدیمنی یک مهمانی،  صدرنشین خبرهای بین المللی می شود و میزبان سریعا به تکذیب بر می آید و بدین ترتیب خدشه و خشی که در تمام این سالها آمریکا و غرب به دنبال ایجاد آن بر صورت روابط عراق و ایران هستند در این ماجرا شکل می گیرد و به همین راحتی سفری که برخلاف کلمبیا و ایتالیا ، برای رئیس دولت ایران خوش یمن بود تبدیل می شود به موضع مناقشه جدید . به نظر می رسید که فارغ از مناسبات سیاسی و دیپلماتیک، حداقل اخلاق و عرف حکم می کرد که ابتدا خبر شوم ربوده شدن در خانه میزبان را با خود صاحبخانه باید در میان گذارد و سپس با همراهی و هم پایی آنها تدبیر و پشتوانه ای قوی تر برای افشاء آن گشود تا استقبال و اقبال داخلی و خارجی را نیز به دنبال دولتی که رئیس آن مورد تهدید قرار گرفته است، همراه ساخت اما رئیس جمهور ایران معتقد است که " طرف حساب" او آمریکا بوده است و آنها باید پاسخ می دادند غافل از اینکه آمریکا مدت زمان زیادی است که دیگر پاسخی به رئیس جمهور ایران نمی دهد. چه آنجا که نامه مکتوب آقای احمدی نژاد به رئیس جمهور ایلات متحده از خیابان پاستور روانه کاخ سفید می شود و بوش هیچ پاسخی به آن نمی دهد و چه آنجا که پیشنهاد مناظره با بوش نیز  به هیچ انگاشته می شود و بی پاسخ می ماند. پس با یک نگاه کمرنگ به پشت سر کافیست تا روشن شود "طرف حساب" قرار دادن کشوری که در تمام این سه سال با بی اعتنایی به نامه ها و پیشنهادات شخص دوم یک کشور نشان داده که از چه جایگاهی به ایران نگاه می کند آیا درست است که دوباره او را در بزنگاهی قرار دهیم که بار دیگر بر طبل بی اعتنایی و تحقیر ملت ایران پرضرب تر از گذشته بکوبد؟  

آقای احمدی نژاد!  می دانم که صدا کردن نام شما در این ستون آنقدر تکراری شده که شاید چندان خوشایند به نظر نمی رسد اما اینبار از منظر همدلی  و باور سخن آخرتان است که  این نام نشسته بر انتهای سخن.  جناب رئیس جمهور  نه به عنوان یک روزنامه نگار به عنوان یک شهروند ایرانی گوش بر  تکذیب مقامات عراق، چشم بر بی اعتنایی مقامات آمریکا و پنجره به روی منتقدان داخلی که به دنبال لوث کردن ماجرا هستند می بندم . خبر ربوده شدن شما در عراق توسط آمریکایی ها و ترور شما در ایتالیا را باور می کنم و یقین می کنم که شواهدی دارید و بر مبنای همان شواهد است که آمریکا تاکنون هیچ نگفته  اما به دو پرسش ساده پاسخ دهید  تا روشن شود چرا ترور حامد کرزای از مرز  افغانستان عبور می کند اما ترور رئیس جمهور ایران چنیین سرد و طنز می نشیند بر زبان همه. 

- چه شده که رئیس جمهور کشور عظیم و عزیزی به نام ایران  وقتی پای به کشورهای همسایه و غیر همسایه می گذارد ، به جای سلام و صلح، اسلحه و دام ربایش  برایش نشانه می رود و به جای آنکه خبر گشودن روزنه  گفتگو وتقویت روابط ایران در عرصه های جهانی ارمغان و دستاورد سفر باشد، خبر "فتنه" و" ترور" و "مرگ" بر خبرگزاری های جهان می نشیند؟

2-  توقع زیادی است اگر به عنوان یک شهروند ایرانی انتظار تپیدن و آزرده شدن  قلب جامعه بین المللی از خبر شوم ربودن و ترور رئیس جمهور کشورم را داشته باشم؟ آقای رئیس جمهور! شما بگویید چرا هیچ یک از مقامات بین المللی و حتی چهره های شاخص داخلی  خبری با چنین عظمت و بزرگی را جدی نگرفته اند و محکوم نکرده اند؟

باور کنید که باور و پذیرش نقشه ترور و ربودن یک رئیس جمهور اصلا  سخت  نیست اما  باور بی اعتنایی جهان در برابر ترور و دزدیدن یک رئیس جمهو برای ملتی که اقتدار و صلح  را به نزاع و انزوا ترجیح  می دهد سخت است و غم انگیز.

 

+ [20:34]
                               

مجلس هفتم تمام شد به حس این پرنده مردنی خوب نگاه کنید دو لنگ نازک اش  در هوا مانده است و به گمان من که عاقبت کار هم نتوانست حق خود از گنده پرنده های محل بگیرد . حالا هزاری شما به به و چه چه کنید و بگویید همین که میدان  را ترک نکرده هنر است...همین که مقاومت می کند هنر است.  همین که...اما نتیجه چه؟ نتیجه، پیروزی همانها است که لقمه از گلوی ریز ما بیرون کشیدند و تا انتها بلعیدند. درست تا پایان عمرشان با طمانینه ایستادند بالای سر ما و ما دو لنگ نازکمان شکست زیر پروبال شان...بعد جماعتی هورا کشیدند و گفتند خوب است که لنگت شکست حداقل نامت بر سرزبان ها افتاد و این هم جور دیگری لنگ شکستن بود.....

حالا در حاشیه با لنگ شکسته نظاره می کنیم که دو پرنده  فربه، نان دیگران بریده و بین خود قسمت می کنند. و رسانه ها از گوشه و کنار مدام هورا می کشند برای لاریجانی  و درست از فردای همان روزی که استعفا داد تا همین  امروز بخش اعظم توان رسانه هاي اصلاح طلب حتي مصروف این شد تا  ثابت شود که لاریجانی بر حداد ارجح تر است و چه و چه....غافل از اینکه این خود جور دیگری لنگ شکستن است...

مطلبی نوشتم تحت عنوان پایان یک مجلس پشیمان و برای اعتماد ملی فرستادم. محورش طرح های استیضاحی هست که در مجلس هفتم شکل گرفت و بعد نمایندگان یکی یکی پشیمان شدند و امضا پس گرفتند و بعد همان وزیر توسط خود دولت برکنار شد . مطلب را که فرستادم یادم آمد این مجلس در برابر دولت و خودی ها فقط پشیمان بود و زود زیر قسم هایش می زد و برگ استیضاح پس می گرفت در مورد دیگران و غیر خودی ها اما نه تنها پشیمان نبود که سنگ تمام هم گذاشت برای هرچه تمام تر زدن!

مادرم می گفت :

مگه مجلس ششم چه تاجی به سرت زده که حالا نگرانی مجلس هفتم تاج خار بگذاره روی سرت؟

این روزها گردن درد دارم .درد. شاید کمتر بنویسم.

در ضمن لینک های لیست ستون دماسنج ام در اعتماد ملی به دلیل ایراد فنی سایت روزنامه خالی است . اما پی دی ف آن موجود است . قابل توجه دوستانم در خبرگزاری فارس که مبادا  در راستای حمله به یک قلم به دست مزدور دوباره به خطا افتند .

 

+ [20:31]

سرداران رشيد، برادران عزيز، مهرورزان شفيق ، حارسان مباني اسلامي و پاسداران اصول  ارزشي! به كنج و كناراين ديار زار نشسته‌ايد و به خيالتان با فيلتر و فلج كردن چند سايت و وبلاگ، ايران و اسلام و جمهوري ناب تان را از خطر رهانده‌ايد؟ ولله جز كج اخلاقي و كج انديشي هيچ نامش نيست كه اختيارتان داده‌اند و حقوقي بخور و نمير تا بنشينيد در خلوتي و به آني فتواي مرگ  و ويراني براي اين و آن صادر كنيد و بعد برچم پيروزي برافرازيد و مشعوف  و مغرور، يكديگر را در آغوش بكشيد و فرياد الله و اكبر سر دهيد.

حق هم داريد وقتي سردار فرهنگي تان صفار قهاريست كه قوه قهريه را بر هر كار فرهنگي ارجح مي داند، وقتي  جماعت رسانه اگر در مدح او وهمتايان اش ننويسند بي شك پياده نظام دشمن هستند و لجن پراكني مي كنند بايد هم سربازان چنين سرداري هر روز به سمت دهان نيمه باز و حيرت زده ما شليك كنند.

شليك كن برادر! حالا كه چشم در چشم هم ميهن خويش هم كه مي شوي باز شرمي نيست و راز ماندگاري ات را در مرگ ديگري مي بيني، هيچ عيبي ندارد، شليك كن. يك نفس شليك كن و دست از ماشه برندار كه ممكن است يك دقيق اضافه نفس كشيدن اين وبلاگ و چند سايت ، خانه ات را براندازد. آخر ما براندازان بي سلاح را چه به اعتراض. من يكي كه دستهايم را بالا برده ام و تسليم مرام و منش جنگجويانه مهرورزان نازنين ديارم هستم. سرم هم برود باز هم جاي شكرش باقيست كه جماعتي شعف سرازير مي شود از نگاهش .

اين چهارمين وبلاگ است كه خرده روزنامه نگاري چرخش را راه مي‌اندازد و شما انگار كه لشكري را نشانه رفته باشيد ، توپ و تانك و مسلسل گرفته‌ايد به سمت اش. آرام برادر! شتاب نكن. با يك تير هم ما خلاص مي شويم با اين تفاوت كه سخت جانيم و دوباره دوره مي‌افتيم در شهري كه قلندرش جز قلدري نمي‌داند اين روزها. باشد قلدري كنيد . ببنديد. بزنيد. مرا . دوستان ام را. روزنامه نگاران را . نویسندگان را. فعالان را  زنان را و  اصلا هرکس که خوشتان نیامد را . اصلا شما يك فراخوان بدهيد به نام" گردهمايي وبلاگ نويسان در ميدان آزادي".  همين فردا همه ما يك جا جمع مي شويم و براي اينكه ميل مبارزه و پاسداريتان كامل تر ارضاء شود، يك جا ببنديد مان به تير و خلاص. وعده ما ميدان آزادي ، خيابان انقلاب يا خيابان جمهوري؟ كدام؟ ما با لوگوي وبلاگ ها و وب سايت هايمان مي‌آييم ولي انصافا مردانگي كنيد و شما هم  با لباس و نشان و درجه‌هاي مشخص  خودتان بياييد . نكند بدقولي كنيد و با "لباس شخصي" بياييد ؟  اصلا هرطور كه صلاح ديديد همانطور بيايد . ما هم همه، يك جا دهان باز مي كنيم و شما يك جا خفه كنيد تا ثواب كامل را يكجا ببريد و خيال تان راحت كه از اين پس كسي براي سردار عريان تان رجز نمي‌خواند و تا دلتان خواست سگ بخريد و ببنديد براي حراست بزرگانتان و ديگر كسي نيست كه باز بيهوده رجز بخواند و واويلا سر دهد در اين آشفته بازار مجازي. يك جا پر خون كنيد دهانمان را آن وقت در يك اقدام انقلابي پنجه در خون بريد و جاي پنج انگشت نازنين تان را بر تمام ديوارهاي شهر بگذاريد و زيرش بنويسيد : زنده باد طرح ضربتي فيلترينگ سايت ها. سپس  آرام آرام اجراي طرح امنيت اجتماعي نيز يك بار ديگر در شهر ضربت مي‌گيرد و صد جوي خون هم در هفت تير راه افتد ديگر انگار همه جا امن و امان است  و رجز خوانان مرده‌اند...

خوشحال مي‌شويد كه خشم از كلمات اين خانه مي بارد. خوشحال نباشيد. سقف چهارم را اگر روي سرم خراب كنيد و در اين خانه اگر گل بگيريد ديگر از خشم خبري نيست. پوستم مثل باقي دوستانم كلفت مي‌شود و بي شك آرام تر به ساده دلي شما كه فكر مي كنيد با فيلتر از نفس مي اندازيدمان ، مي خندم و روشن مي شود او كه از نفس افتاده ماييم يا كساني كه....؟

پی نوشت:

 نفیسه زارع هم فیلتر شد.

پرگاس هم پر!

+ [2:34]